enforced ●○○○○

تلفظ آنلاین

ACADEMIC

enforced /ɪnˈfɔːst $ -ɔːrst/ adjective

enforce :
اجرا کردن (قانون)، به اجرا در آوردن
تاکید کردن، مجبور کردن، (بازور) از پیش بردن، وادار کردن، حقوقی: وادار کردن، نظامی: وادار کردن به کاری
ارسال ایمیل

▼ ادامه توضیحات دیکشنری؛ پس از بنر تبلیغاتی ▼

نسخه ویندوز دیکشنری تحلیلگران (آفلاین)بیش از 350,000 لغت و اصطلاح زبان انگلیسی براساس واژه های رایج و کاربردی لغت نامه های معتبر به صفحه تحلیلگران در Instagram بپیوندیددر صفحه اینستاگرام آموزشگاه مجازی تحلیلگران، هر روز یک نکته جدید خواهید آموخت.
enforced AC /ɪnˈfɔːst $ -ɔːrst/ adjective
[Word Family: noun: enforcement, enforcer; adjective: enforceable, enforced; verb: enforce]
made to happen, especially by things you cannot control
enforced absence/separation etc
a period of enforced isolation

[TahlilGaran] Dictionary of Contemporary English


TahlilGaran Online Dictionary ver 19.0
All rights reserved, Copyright © Alireza Motamed 2001-2025.