surfaced

تلفظ آنلاین

surfaced adjective. ['sǝ:fɪst]

surface :
سطح
صاف کردن، نما دادن، روآمدن، رویه دادن، رویه، بیرون، نما، ظاهری، سطحی، جلا دادن، تسطیح کردن، بالا آمدن (به سطح آب)، مهندسی: ظاهر، معماری: ظاهر، روانشناسی: سطح، علوم هوایی: سطح، نظامی: صاف کردن، صیقلی کردن
ارسال ایمیل

▼ ادامه توضیحات دیکشنری؛ پس از بنر تبلیغاتی ▼

نسخه ویندوز دیکشنری تحلیلگران (آفلاین)بیش از 350,000 لغت و اصطلاح زبان انگلیسی براساس واژه های رایج و کاربردی لغت نامه های معتبر به صفحه تحلیلگران در Instagram بپیوندیددر صفحه اینستاگرام آموزشگاه مجازی تحلیلگران، هر روز یک نکته جدید خواهید آموخت.
surfaced adjective. ['sǝ:fɪst] M17.
[from SURFACE noun, verb: see -ED2, -ED1.]
1. Having a surface of a specified kind. M17.

2. Provided with a special surface or surfaces; esp. (of paper) treated on one side to receive a sharp printed impression. L19.

3. Of a submarine: at sea but not submerged. M20.

[TahlilGaran] English Dictionary


TahlilGaran Online Dictionary ver 19.0
All rights reserved, Copyright © Alireza Motamed 2001-2025.