assemble ●●●○○
تلفظ آنلاین

ACADEMIC vocabulary

504 vocabulary

COLLOCATION

assemble /əˈsembəl/ verb


مجتمع کردن ، ترجمه نمودن و ایجاد هماهنگی در داده های مورد نیاز یک برنامه کامپیوتری و برگرداندن داده به زبان ماشین و تهیه برنامه نهایی جهت اجرا ترجمه علائم سمبلیک به کدهای معادل در ماشین ، مونتاژ ، یکپارچه کردن ، فراهم اوردن ، انباشتن ، گرداوردن ، سوار کردن ، جفت کردن ، جمع شدن ، گردامدن ، همگذاردن ، انجمن کردن ، ملاقات کردن ، علوم مهندسی: مونتاژ کردن ، کامپیوتر: گردهمایی کردن ، معماری: جفت کردن ، قانون ـ فقه: سوار کردن قطعات ، شیمی: سوار کردن ، علوم هوایی: سرهم کردن

: assemble (to)

جمع اوری کردن ، سر هم کردن قطعات ، سوار کردن قطعات ، بازرگانی: مونتاژ کردن ، علوم نظامی: سوار کردن ، گرد اوردن
مهندسی صنایع: مونتاژ ، سوار کردن ، همگذاری الکترونیک: مجتمع کردن ، ترجمه نمودن و ایجاد هماهنگی در داده های مورد نیاز یک برنامه کامپیوتری و برگرداندن داده به زبان ماشین و تهیه برنامه نهایی جهت اجرا ترجمه علایم سمبلیک به کدهای معادل در ماشین ، همگذاردن ، سوار کردن ، گردهمایی کردن ، کامپیوتر: سوار کردن ، شیمی: سوار کردن ، یکپارچه کردن ، مونتاژ کردن ، علوم مهندسی: مونتاژ ، سوار کردن قطعات ، حقوق: سرهم کردن ، هواپیمایی: سوار کردن ، یکپارچه کردن ، جفت کردن ، معماری: فراهم اوردن ، انباشتن ، گرداوردن ، سوار کردن ، جفت کردن ، جمع شدن ، گردامدن ، همگذاردن ، انجمن کردن ، ملاقات کردن کامپیوتر: اسمبل-همگذاری

[TahlilGaran] Persian Dictionary

assemble
[verb]
Synonyms:
- gather, amass, bring together, call together, collect, come together, congregate, meet, muster, rally
- put together, build up, connect, construct, fabricate, fit together, join, piece together, set up
Antonyms: disperse
Contrasted words: dispel, dissipate, scatter, leave, part, quit, separate, break up, disband
Related Words: associate, combine, unite, convene, convoke, accumulate, aggregate, amass, garner, bunch, clump, bank, heap, mound, pile, stack
English Thesaurus: build, construct, put up something, erect, throw something up, ...

[TahlilGaran] English Synonym Dictionary

assemble AC /əˈsembəl/ verb
[Word Family: noun: assembly, assemblage; verb: assemble]
[Date: 1200-1300; Language: Old French; Origin: assembler, from Vulgar Latin assimulare, from Latin ad- 'to' + simul 'together']

1. [intransitive and transitive] if you assemble a large number of people or things, or if they assemble, they are gathered together in one place, often for a particular purpose:
A large crowd had assembled outside the American embassy.
He looked around at the assembled company (=all the people who had come there).
She had assembled a collection of her favourite songs.

2. [transitive] to put all the parts of something together:
The aircraft will continue to be assembled in France.

[TahlilGaran] Dictionary of Contemporary English

assemble
verb
ADV. carefully | badly | hastily, quickly a hastily assembled force of warriors
easily | together
VERB + ASSEMBLE begin to The French began to assemble an army
manage to | be easy to, be possible to | be difficult to
PREP. for We had assembled for the first rehearsal.
into the force that permits atoms to assemble into molecules
PHRASES fully/partially assembled The shelves are available in kit form or fully assembled.

[TahlilGaran] Collocations Dictionary


TahlilGaran Online Dictionary ver 13.0
All rights reserved, Copyright © ALi R. Motamed 2001-2019.

TahlilGaran : دیکشنری آنلاین تحلیلگران (معنی assemble) | علیرضا معتمد , دیکشنری تحلیلگران , وب اپلیکیشن , تحلیلگران , دیکشنری , آنلاین , آیفون , IOS , آموزش مجازی 4.16 : 2117
4.16دیکشنری آنلاین تحلیلگران (معنی assemble)
دیکشنری تحلیلگران (وب اپلیکیشن، ویژه کاربران آیفون، IOS) | دیکشنری آنلاین تحلیلگران (معنی assemble) | موسس و مدیر مسئول :